خرید بک لینک

صدای تو را

هر بار که میشنوم

مثل ترانهای است

بر لب ایام جانکاه،

چون نقش آب و گل و سبزه است

روی دیوارکی کسل، کوتاه،

آرامش دلی است

که روزانه صد بار

میگیرد و میمیرد؛

هر زندگی

ـ ولو که مثل زندگی من

قابل به عرض نباشد ـ

با یکی مثل تو پربار میشود.

مشهد ـ 26 بهمن

برچسب: نویسنده: نوید ایمانی تاريخ: چهارشنبه 26 بهمن 1401 ساعت: 22:31

دیشب (1401/11/13) دوستی در مشهد به دیدنم آمد و در لابلای گفتگوهایش گفت:ـ راستی از شورای شهر تایباد به من زنگ زدند و گفتند مراسمی برای بزرگداشت مولانا زین الدین ابوبکر تایبادی در هفته آتی داریم و میخواهیم شما را دعوت به آن مراسم کنیم. دوستم به آنها گفته بوده «چرا ... فلانی را (یعنی مرا) دعوت نکردهاید؟»و آن عضو شورا جواب داده «ایشان را هم دعوت میکنیم»و صد البته که نکردند. این را برای ثبت در تاریخ مینویسم وگرنه به قول نامههای اداری (و حداقل برای خود من) هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد: این من بودم که روز هفدهم بهمن را به عنوان روز مولانا زینالدین در تایباد پیشنهاد دادم و همگانی کردم. ماجرا به سالهای پربار زایش و آفرینشم در اوایل دهه هشتاد مربوط میشود که عاشقانه برای یافتن کتاب مولانا (که تا آن زمان فقط آوازهی مبهمی از آن نقلقول برخی خواص محلی بود) اینجا و آنجا در جستجو بودم و قصد ندارم دوباره شرحش را بیان کنم زیرا تفصیل ماوقع را در مقدمهی کتاب مقامات تایبادی (چاپ اول) آوردهام، و یادم است که برای ثبت تنها تاریخی که از آن شخصیت به طور مستند در دست داشتیم نهایتا از طریق دکتر ایرج ملکپور، استاد برجسته نجوم و استخراج تقویم (و رئیس موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران)، تاریخ هفدهم بهمن را به دست آوردیم و سپس با برگزاری چند مراسم آن را وارد تقویم محلی کردیم.این چند خط را به یادگار نوشتم تا یک ضرب المثل تایبادی را به مردم آن دیار، و البته برای نسلهای آینده منطقه، یادآوری کنم، مثلی که از قضای روزگار بسیار هم آن را در این سالها تجربه کردهام:«بارون که بباره، ردها گم میشه»پینوشت 1401/11/16الان که ساعت 8 شب شانزدهم بهمن است، عضو محترم شورای شهر زنگ زدند و مرا برای فردا صبح به تایباد دعو

برچسب: نویسنده: نوید ایمانی تاريخ: يکشنبه 23 بهمن 1401 ساعت: 23:15

صبح که برای پیادهروی به پارک ملت مشهد رفتم، همینکه از زیرگذر مترو بالا آمدم و در ضلع بزرگ پارک در سمت خیابان آزادشهر قرار گرفتم، جمعیت ورزشدوست و ورزشکار متراکمی در طول خیابان داخلی پارک نظرم را به خود جلب کرد. چه خوب که با یاری هوای عالی، اینهمه علاقمند به ورزش صبحگاهی را ببنی و این که بخصوص جوانها درصد بالایی از این خلق کالری سوز را تشکیل بدهند.اما نکتهای که بلافاصله متوجهش شدم این بود که تقریبا بالای 80% این جمعیت، لباس سیاه زاغ تنشان بود. همگی به صورت تمام قد یا با ضریب غالب تیرهپوش بودند و سخت به چشم میآمدند. این نکته برایم وقتی عجیبتر شد که دیدم خودم هم از فرق سر تا نوک پا سیاه به تن کرده ام و مصداق رطب خورده هستم. آنهایی که رنگهای روشن به تن داشتند خیلی کم بودند و رنگ های شاد و جیغ که اصلا حرفش را نزنید. بعد برایم سوال شد که چرا؟ آخر چرا جوانان و بخصوص خانمها ترجیحشان در پوشش این رنگ باید باشد؟ آنهم در ورزش صبحگاهی که اوج انرژی و سرمنشاء شادی زندگی شهری است، نه در محل کار و نه توی خیابان و مدرسه و دانشگاه. شکی وجود ندارد که تحمیل این رنگ در طول سالها در اذهان و روانها به صورت سیستماتیک صورت گرفته و پدیده ای خلقالساعه نیست. باید جامعه شناسان و روانشناسان و دیگر دانشمندان بنشینند و بررسی کنند که چه به حال و روز روان ایرانی در آمده که در این صبح دل انگیز نزدیک به بهار، در بالاشهر دومین کلان شهر ایران، این رنگ شده تنظیمات کارخانه ی مردم؟ به شمارش دقیق، در تمام محیط سه کیلومتری پارک شاید سه نفر هم لباس سفید به تن نداشتند (آن هم نه کامل سفید ... اِی ی ی ...)بعد یادم آمد که همین گروه از شهروندان را اگر بررسی کنی، رنگ ماشینشان بالای 80% سفید است. یعنی غالبیت رنگ در

برچسب: نویسنده: نوید ایمانی تاريخ: يکشنبه 23 بهمن 1401 ساعت: 23:15

چیزی غمانگیزتر از جدایی نیست؛چیزی که گریه هم آن را توصیف نمیکند.ای سرنوشت پرابهام و تلخای بهتر از نشستن و برجایماندگی،تکرار زندگی،دردت به سان صاعقه بر درخت میکوبدو شعلهی رویای جاوید را برمیفروزد؛شاید دوباره به خانه بازگردمشاید به آنچه که داشتم قناعت ورزمولی آنکه بازمیگردداین که امروز میرود نیست؛معمای رنج سفر این است.تربتجام، یخبندان و کمگازی کشور، ۲۶ دی ۱۴۰۱

برچسب: نویسنده: نوید ایمانی تاريخ: سه شنبه 11 بهمن 1401 ساعت: 17:40

چند روز است که تربتجام درصدر اخبار است، بخاطر سرمای بیش از حد هوا که تا منهای ۲۱ درجه هم رفت بعلاوهی بیکفایتی مسئولین در تامین انرژی و مسئولیتنپذیرفتنشان در ایجاد و مدیریت بحران بعلاوهی قطع گاز منازل و ادارات و صنایع که پیر و جوان و خرد و کلان را در سرما غافلگیر کرد و خودم برای تامین بخاری برقی رفتم جلوی درب مصلی و دیدم که چه قیامتی بود و مسائل دیگر.اما هیچکدام از این موارد بهانهی نگارش این نبشتار نیستند بلکه متعجبم از دوستانی که اینهمه غوغا و تمرکز اخبار دربارهی تربتجام را شنیدند و زحمتی به خود ندادند که احوالی بپرسند. میدانم همه مثل من گرفتار شرایط بودند و مشغول تلاش برای زنده ماندن در وانفسای بیکفایتیها، اما این چند روز تربتجام موضوع متفاوتی در کشور بود و بالاخره ...تربت جام ۲۷ دی ۱۴۰۱

برچسب: نویسنده: نوید ایمانی تاريخ: سه شنبه 11 بهمن 1401 ساعت: 17:40

صفحه بندی